تبليغاتX
رها

رها

مکتوبات مسعود تهماسبی

هر چه از دشمن رسد نیکوست !

 

باز هم نگذاشتند این وبلاگ پشت دست داغ کرده کار خودش را ادامه دهد.

گمان کنم بدجوری هک شده ام اما خوب مبدانم هر چه از دشمن رسد نیکوست!

راستش دیگر حوصله ی این بازی های بچه گانه ی آشکار و پنهان را ندارم

همیشه دوست داشته ام که دشمنم مرد باشد و مردانه و با وجود بجنگد.شکنجه کند.بشکند.

اما این بار یک بچه ی کوچک و دشمن حقیر نصیب ما شد.

کاش تو هم مثل سایر دوستانت که هنوز سه ماه نشده از زندان آزادم کرده اند(آن هم به جرم افتخار انگیز سیاسی)زندانی ام میکردی.یا مثل  آن گروه دیگر از دوستان گرمابه و جلستانت(اشتباه تایپی نیست)که داعیه ی  فرهنگی بودن دارند مرا به لحاظ فرهنگی بایکوت می کردی.

یا نهایتا زورت را می زدی و این وبلاگ را می بستی

اما خوب می شناسمت . مثل کف دستم.نه تنها شجاعتش را نداری کار جدی کنی بلکه می ترسی از این که هویت سرشار از نجاست و تحجرت فاش گردد.اما ندانستی ای لولی دیر خراب (نه خراب آباد)که تشتت فتاد از بام ما.و رسوای عالمم شدی.

من نه برای دست بوسی آقایت ( آغایت)به سر دویدم و در مجلس شعر فروشی اش شرکت جستم.نه از فلان شیاد تاریخی سکه ای از جانب حکومت گرفته ام (و جلویش بابت این سکه تا کمر دولا شده ام )که مرا با همین سکه ی انصافا کم بها(البت برای صاحبان بصیرت)زیر لوا و ردای خونین خود برند و به گونه ای سگ خانه زاد کنند.نه در طرح های ظاهرا فرهنگیتان افسار نفسم را از دست داده ام.(در این مورد یادم می آید که مدتی قبل وزارت ارشاد آمد و فراخوان داد که مجموعه ی اشعار شاعران را به صورت فردی و البت رایگان .چاپ . منتشر و حتی برایشان می فروشد! یعنی همه ی آرزویی که یک شاعر دارد.اما دریغ و درد از دوستان بادرایت که در کنار شاعران کم عقل و گل و بلبل جمع بسیار کثیری را تشکیل داده و این ننگ را به جان خریدند.درد و افسوس که هنوز یک شاعر نباید بداند که نفس برای سالک هر روز قوی تر می شود.با این عمل نابخردانه خود را زیر دین حکومتیان بردند و در عمل هم دیدیم که حتی سیاسی ترینشان زبان در کام گرفت که مبادا به مزاج حضرت عنایت انتقادمان ناخوش آید !)

داستان تازه آغاز شد.کسی که شرافتش را به بهای چاپ یک کتاب فروخت دینش را  و مرامش را و حتی الهام شاعرانه اش را (که تمام دارایی یک شاعر است)به راحتی می فروشد و دیدیم که فروختند.

نمیدانم دوستانی که به دیدار رهبری به سر می شتافتند و چشم در چشم رهبری آنگونه می دوختند که گویی روی آن صندلی شرافت بر . قطب زمانشان نشسته است با دیدن خونهای ریخته ی جوانان و دریوزه گری آشکار منادیان عدالت و اعمال وحشیانه در زندان ها (من نمی دانم کروبی یا دیگری در مورد زندان ها چه گفته است.اما من خودم به چشم در زندان دستگرد اصفهان شاهد هتک حرمت البت در سطحی کمتر از آن چه گفته اند از جوانان و حتی خودم بودم.و نفرین الهی بر تمامی آن ها که این اخبار را دروغ می پندارند.)چگونه می خواهند سر بلند کنند.اگر چه بی شخصیتی در کشورهای جهان سوم قوی ترین عامل پیشرفت است اما همین بی شخصیتی هم حدی دارد.

درد داردم . دردم از این است که چرا دوستانی که درونشان پاک و بی آلایش است (معذورم بدارید از فاش نمودن نامهایشان)دست به چنین حماقت های تاریخی زده اند.دردم از این است نه از بی تربیتی یک مشت شاعر کم عقل نان به نرخ روز خور که رشد جمعیتشان هم قارچ گونه است نه انسان وار.

دوستان من توبه کنید که مبادا آه دردکشیدگان دامنتان را بگیرد.که لااقل در درونتان کمتر احساس شرمساری کنید.

میدانم که عده ای از شما خراباتی گری دوست می دارد.یا عده ای دیگر تنها راه شعر را مدح می پندارد و عده ای هم میگویند تنها راه رسیدن همین تملق هاست اما مسئولیتتان چه می شود.ننگ بر کسی که مسئولیتش در مقابل انسان را و معنا را با ریا به مسیری منحرف بکشاند.

حرف بسیار دارم.درد سراسر وجودم را گرفته از این انسان بی هویت بی تاریخ.این حرفها خاری بود در گلویم.نمی توانستم بزنم اما خطرش را به جان خریدم بلکه یک نفر از دوستان از خواب هزار ساله بیدار گردد و با چشم دل اطرافش را بنگرد.

الان که آمدم و دیدم این اتفاق را بر سر تنها راه معاشرت اجتماعی من آورده اند این متن را در نهایت تعجیل نگاشتم.اگر ناصواب املایی یا نگارشی یا معنایی بود صاحبان بصیرت بر من ببخشایند.اما بدانید که تماما حرف های دلم بود که میبایست همه ی دوستان بدانند.

تا مدتی تصمیمی برای وبلاگ نویسی ندارم و نمی دانم چه مدت است.وبلاگ را حذف نمی کنم (البت ممکن است دوستان پیش دستی کنند و زحمتش را از دوش بنده بردارند.)تا دوستان بتوانند هنوز برایم پیام بگذارند.همانطور که گقتم این وبلاگ تنها راه معاشرت جمعی من بود.

از دوستان خواهش می کنم اگر مقدور است پیامهایشان را به پست الکترونیکیم به نشانی front.21180@gmail.com ارسال نمایند.

به امید دیدار

رها

+ نوشته شده در  دهم آبان 1388ساعت 13:16  توسط مسعود طهماسبی  | 

برای بستر خشک زاینده رود



2)

تمام تنش

از عبور سالیان عقیم

تاول زده است

گرچه آغوش زخمی اش را

هرگز در حضور رود

عریان نکرد.



توضیح : برایم جالب است که بستر زاینده رود که شاید به گونه ای جابرانه

باید معاشقه ای با رود را انجام دهد و تحمل کند،سالهاست از نگاه ها مغفول مانده.

کمی هم به یاد او و نجابت معصومانه اش باشیم.





+ نوشته شده در  سوم آبان 1388ساعت 14:0  توسط مسعود طهماسبی  | 

شاعری به مثابه سلوک

این متن را که نقدی است محتوایی از مجموعه ی خط نخورده ها ، مدت ها قبل در وبلاگ شخصی ام به نمایش گذاردم اما از آن جا که احساس نیاز به نمایش دوبا ره اش می کنم (چرا که برخی دوستان خواستار این اقدام شده اند) آن را برای بار دوم به پیشگاه مخاطبان علاقه مند عرضه می نمایم.به امید آنکه بتواند انتظارات را پاسخگو باشد.  



                                                              طی مکان ببین و زمان  در سلوک  شعر                                                                            کاین طفل یک شبه ره صد ساله می رود                                                                                                                  « حافظ »  


                                                    شاعری به مثابه سلوک                                                      شاعری مثل صوفیگری است .  [و با آن ] قرابتی دارد . از قبیل طلب . سلوک . حضور قلب . همت . مراقبه . تزکیه . تصفیه . وصل وفنای در آن (شعر).                                                                                                       «  نیما یوشیج  »        



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سوم آبان 1388ساعت 13:22  توسط مسعود طهماسبی 

مییییکشند




1)


پاسبان ها

تمام شب را به سوت میکشند.

پاسبان ها

تمام شب را

به سوت

           میییکشند


و در گوش ه ی

چهار راه

از روی خطوط عابر پیاده

زنی به دنبالشان

کشیده میشود.




+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:30  توسط مسعود طهماسبی  | 

اعتراف بی اعتراف

شاید یادمان بماند

                      بهتر است...

 

 

اعتراف بی اعتراف

این روزها واژه ها از صدای گلوله ها در بحبوحه ی جنگ های خانمان سوز و به همان میزان روشنگر بین المللی نیز بیشتر شده.برخی واژه ها انگار در گوشت می پیچند.انگار از دره ای متروک رسیده اند و مثل مسافری خسته و درمانده که راه دور و دراز سفر را در کوهستان لا موجود زمین به پس نهاده و تا در قاب نگاهش ظاهر میشوی به سویت مشتاق تراست و پس از آنکه شنیدیش آرام میگیرد،آرام میگیرند .

مثل کودکت،که فقط خودش میداند چقدر به تو محتاج است.

که فقط خودش میداند یگانه مقصدش آغوش توست.طفلک!

 

پژواکش از اعماق تاریخ احتمالا گنگ ،به آغوشت  سرازیر میشود،جاری میشود،منعقد میگردد،آرام میگیرد و تو میمانی و کودکت.و تو میمانی و چه کنم هایت .و تو میمانی با یک عالم پرسش،با یک بغل جواب ،و نمیدانم.شاید به دنیا نمی آمدی بهتر بود.

 

مسافرت را در آغوش می فشری.شاید دلت برایش سوخته.شاید هم به اجبار یا اختیار.به هر تقدیر تقدیرت این است شاید ،که بشنوی،که بدانی ،که بترسی و احساس کنی هستی، وجود داری.

برمیگردی.برمیگردد انگشتانت به گیسوان کودک خفته.به آرامی نوازششان میکنی.و به عمقشان پی میبری که تا ته تاریخ رسوخ کرده اند.مثل ستون های محکم قصرهای قیصر رومی.مثل یونان _399 پ.م _دادگاه بزرگ هلیاست((heliastes_مثل ارسطو که خدای پوشالیشان را انکار کرد _مثل ملتوس (meletus) که پیر ما را به بی اعتقادی به اعتقادات پوشالی محکوم کرد و ارسطو شوکرانی شد هماره جاری در رگ های تحجر،و خدا ناباوری.و هرساله زمین شاهد میلاد نوادگان ارسطو است.

 

واژه ی اعتراف مثل ناله های یک زندانی منفرد در گوشت میپیچد.از اعماق تاریخ.و خوب میدانم که گالیله برای چه میگفت زمین مسطح است.و گالیله چقدر مومن بود.

 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت 8:45  توسط مسعود طهماسبی  |